تبليغاتX

دوست داشتنی
روزهارا میگزراندیم با امید رسیدن به خوشبختی غافل از انکه خوشبختی همان لحظه هایی بود که گزشت

سلام

ساقیا امدن عید مبارک بادا

سلام عزیزان عیدتون مبارک

خیلی دوستون دارم

انشالله سایه مولا علی همیشه بالای سرتون باشه

موفق باشید

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 23:38  توسط .................... 

 
 
هر جا از عاشقي بپرسيد كه عشق چيست تنها به زخمهاي خود اشاره مي كند . عشق حاشيه انسان بر كتاب آفرينش است ، عشق سرطان دوست داشتن است ، عشق خريد و فروش پاياپاي عاشق و معشوق است ،عشق لك لكي است كه كه روي درخت خاطرات لانه دارد ، عشق دل ماست تقسيم بر همه زيباييها ، عشق همان است كه دل ما در آن قرار ملاقات مي گيرد ، عشق عقد دائم ما با غم و غربت است ، عشق شب نامزدي ما با جدايي است ، عشق لحظه عظيمي است كه در آن زنت براي معالجه قلبت طلا هايش را مي فروشد ، عشق كاري است كه تنها از سينه سوخته هاي محبت و دود چراغ خورده هاي معرفت بر مي آيد ، عشق من و توييم به اضافه يك پاييز قدم زنان ، عشق يك نگاه نيست عشق يك كلمه نيست
 عشق خلاصه شده در فاصله ، عشق آزادي است ، عشق شادي است ، عشق آغاز آدامي زادي است ، عشق آغاز روئيدن است ، عشق رودخانه ليلي است كه صدا ندارد ، عشق جهنمي است كه دوا ندارد ،  زندگي همواره دو نيمه است نيمه اي سرد و آجين و نيمه اي سوزان و آهنگين عشق آن نيمه سوزان زندگي است ، عشق پلي است كه اقليم حيات و سرزمين مرگ را به هم پيوند مي دهد ، عشق چون درياست عشق رسوا و رسوايي است عشق تنها و تنها يي است ، عشق نكهت جان است جان و ايمان است ، عشق وجه سبحان است پير عرفان است شاه مردان است ، عشق بستان است گلستان است بي پايان است ، عشق آفتاب است ، لطف مهتاب است ، عشق بي عين و  بي شين است ، عشق چراغ نجات بخش انسان است ، عشق نوري است كه در هر نظري جلوه گر است ، عشق اسطرلاب اسرار خداست ، يادگاري است كه در اين كنبد دوار مي ماند ، عشق آتش دلهاي كباب است ، عشق دردها را درمان مي كند ، عشق تمناي دو قلب است ، عشق پيوست بهترين محبتي است ميان من و تو .
 
+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 23:45  توسط .................... 

 

از عشق برات بگم

لذت عشق دوری عاشق از معشوقه

عشق جامی است که ان را سر می کشيم بی انکه بدانيم شراب است

                                     

يه نفر..
يه جايي
...
تمام روياهاش لبخند توست
...
و زماني که به تو فکر مي کنه احساس ميکنه که زندگي واقعا با ارزشه
...
پس هروقت.. احساس تنهايي کردي
...
اينو بدون که
...
يه نفر
...
يه جايي
...
تمام روياهاش
....
لبخند توست...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 10:12  توسط .................... 

سلام...

به زير گنبد نيلي احساس

هميشه بوده و هست

قسم به قصه هاي عاشقونه دلم تگ كسي هست

قسم به نازهاي يار نازم

قسم به راز هاي پر نيازم

دلم تنگ كسي هست...

دل تنگه براي با تو بودن

براي تا ابد پيش تو موندن

دلم تنگه براي اشك چشمت

براي شعله هاي پاك عشقت...

دلم تنگ...

 

 

دوستت دارم

بدترین نوع دل تنگی اینه که با یکی باشی

                                 و بدونی که بهش نمی رسی

                                                           

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 12:12  توسط .................... 

به نام زندگانی حرامم شد جوانی
هميشه با بدست آوردن اون کسي که دوستش داري نمي توني صاحبش بشي ، گاهي وقتا لازم
هست که ازش بگذري تا بتوني صاحبش

بشي ، همه ما با اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي ميکنيم و با حسرت ميميريم اين
است مفهوم زندگي کردن ، پس هرگز به خاطر

غمهايت گريه مکن و مگذار اين زمين پست شنونده آواي غمگين دلت باشدافسوس...آن زمان
که بايد دوست بداريم کوتاهي

ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد...براي آنچه از دست رفته آه مي کشيم

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 13:41  توسط .................... 

بي تو رنجور و خسته بي تو تنهايم

 

بي تو رنگي ندارد گفته هايم

 

بي تو آسمان آبي نيست تيره رنگ است

 

بي تو عطري ندارد گلهايم

 

بي تو زمستان است هميشه و هر روز

 

بهار و شكوفه معني ندارد برايم

 

بي تو لبها به غصه بسته است

 

طراوتي ندارد شعرهايم

 

بي تو جاده ها بي انتها و بسته است

 

غبار گرفته اند گل خاطره هايم

 

بي تو گلستان چون صحراست و شقايق ، ياس

 

تمام لحظه ها مرده در زندگانيم

 

بي تو خورشيد به ماتم نشسته و غروب نمي كند

 

بيا و خنده ها را هديه بياور برايم

 

بي تو كوهها شكسته قامت شده اند و گلها پژمرده

 

ز پس كوههاي شكسته بشنو صدايم

 

بي تو فرياد مرده و بي صدا گشته

 

صدا تنها مرده و من داغدارم

 

بي تو ناله مي كنند تا سحر ترانه ها

 

و من بلبل بي آواز گلستانم

 

بي تو عشق معني ندارد برايم

 

بي تو حرفي ندارند قصه هايم

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 23:47  توسط .................... 

انتظار

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 13:44  توسط .................... 

بنام...... بخشنده و مهربان بودن و به من اموخت ولی ....

چشم من بيا منو ياری بکن گونه هام خشکيده شد کاری بکن

غيره گريه مگه کاری ميشه کرد کاری از ما نمی ياد ياری بکن

اون که رفته ديگه هيچ وقت نمی ياد دله من گريه

هر چی دريا رو رمينداره خدا با تمومه ابر های اسمونا

کاشکی ميداد همه رو به چشم من تا چشمام زاری کنن

غصه ی گذشته های خوب من خیلی زود مثل يه خواب تمو م شدند حالا بايد سر به زانو بزارم تا قيامت

اشک حسرت ببارم دله هيشکی مثل من غم نداره مثل من غربت و ماتم نداره حالا که دوای دردمشده چرا چشمام اشکاشو کم مياره !

خورشيد روشن ما رو دزديدن زيره اون ابرهای رنگی کشيده همه جا رنگ سياهی و ماتم فرصت موندنمون خيلی کمه......

سرنوشت چشاش کوره نمی بينه زخم خنجرش می مونه تو سينه لبه بسته سينه غرق به خون قصه موندن ادم همينه

ای که بی تو خودمو تک و تنها می بينم هر جا که پا می زارم تو رو اونجا می بينم

غصه غربت تو قدره صد تا غصه بود ياده تو هر جا که هستم با منه داره عمرمو اتيش می زنه

تو برام خورشيد بودی توی اين دنيای سرد گونه های خيسم و دستهای تو پاک می کرد حالا اون دستا کجاست اون دستای خوب من که باور ندارم اون عاشق اسمونا پشت يه پنجره مرد

اسمون سنگی شده انقارخدا از اون بالا گريه هامو نمی بينه ...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 13:11  توسط .................... 

هرگاه دفتر محبت را ورق زدي و هرگاه زير پايت خش خش برگها را احساس كردي

 هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره اي خاموش ديدي

براي يكبار در گوشه اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو:

 يادت بخير

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 20:36  توسط .................... 

عشق چیست

دیروز بر در معبد ایستادم واز رهگذران رمز و راز و نیک و بد عشق را پرسیدم .

پیر مردی رنجور وآشفته از برابرم گذشت، آهی کشید و گفت: (( عشق نقطه ی ضعفی طبیعی است که از حضرت آدم به ما ارث رسیده است.))

ولی جوانی سرزنده و زیبا فورآ در پاسخ پیرمرد گفت: (( عشق آن است که حال را به گذشته و آینده ی ما پیوند می دهد.))

سپس زنی با چهره ی غمبار آهی کشید و گفت: (( عشق زهر مهلک ماری سیاه است که از غارهای جهنم بیرون می خزد . زهری که به طراوت شبنم است و روح تشنه لب با لذت آن را می نوشد ولی با اولین مستی نوشنده را بیمار می کند و به آرامی می کشد. ))

سپس دوشیزه ای زیبا با گونه هایی سرخ با لبخندی گفت: (( عشق آن نوشیدنی است که ساقی آن نوعروسان سپیده دم اند و ارواح توانمند را توانایی بیشتر می بخشاید تا به سوی ستارگان پر کشند. ))

پس از او مردی سیاه پوش با ریشی انبوه و گره ای در ابروان گفت: (( عشق خردی الهی است که دیده ی آدمی را به وسعت دیده ی خدایان می کند. ))

بعد از او مردی نابینا،که راه خود را با عصایی در دست می جست گفت: (( عشق، آن مه است که چشم روح را بر راز های زندگی میبندد، تا دل را تنها یارای ان باشد که اشباح لرزان آرزو را در میان تپه ها ببینند، و طنین فریاد ها را از دره های سکوت بشنوند. ))

وکهنسالی نحیف، که پاهایش را مانند کهنه پارچه ای بر زمین می کشید، باصدای لرزان گفت: (( عشق آسایش جسم است در سکوت گور، عشق آرامش روح است در ژرفای ابدیت. ))

سپسس کودکی پنج ساله به خنده گفت: (( عشق پدر و مادر من است، و هیچ کس نمی داند. این عشق است که پدر و مادرم را نگاه می دارد. ))

و اینگونه بود که تمامی رهگزران از عشق مانند تصویری از امید ها و ناکامی هیاشان یاد کردند و پرسشم را ماندد گذشته بی پاسخ گزاشتند

به نظر شما       عشق چیست؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 11:31  توسط ....................