
سلام
ساقیا امدن عید مبارک بادا
سلام عزیزان عیدتون مبارک
خیلی دوستون دارم
انشالله سایه مولا علی همیشه بالای سرتون باشه
موفق باشید


از عشق برات بگم
لذت عشق دوری عاشق از معشوقه
عشق جامی است که ان را سر می کشيم بی انکه بدانيم شراب است
يه نفر..
يه جايي...
تمام روياهاش لبخند توست...
و زماني که به تو فکر مي کنه احساس ميکنه که زندگي واقعا با ارزشه...
پس هروقت.. احساس تنهايي کردي...
اينو بدون که...
يه نفر...
يه جايي...
تمام روياهاش....
لبخند توست...

سلام...
به زير گنبد نيلي احساس
هميشه بوده و هست
قسم به قصه هاي عاشقونه دلم تگ كسي هست
قسم به نازهاي يار نازم
قسم به راز هاي پر نيازم
دلم تنگ كسي هست...
دل تنگه براي با تو بودن
براي تا ابد پيش تو موندن
دلم تنگه براي اشك چشمت
براي شعله هاي پاك عشقت...
دلم تنگ...

دوستت دارم
بدترین نوع دل تنگی اینه که با یکی باشی
و بدونی که بهش نمی رسی
به نام زندگانی حرامم شد جوانی


بي تو رنجور و خسته بي تو تنهايم
بي تو رنگي ندارد گفته هايم
بي تو آسمان آبي نيست تيره رنگ است
بي تو عطري ندارد گلهايم
بي تو زمستان است هميشه و هر روز
بهار و شكوفه معني ندارد برايم
بي تو لبها به غصه بسته است
طراوتي ندارد شعرهايم
بي تو جاده ها بي انتها و بسته است
غبار گرفته اند گل خاطره هايم
بي تو گلستان چون صحراست و شقايق ، ياس
تمام لحظه ها مرده در زندگانيم
بي تو خورشيد به ماتم نشسته و غروب نمي كند
بيا و خنده ها را هديه بياور برايم
بي تو كوهها شكسته قامت شده اند و گلها پژمرده
ز پس كوههاي شكسته بشنو صدايم
بي تو فرياد مرده و بي صدا گشته
صدا تنها مرده و من داغدارم
بي تو ناله مي كنند تا سحر ترانه ها
و من بلبل بي آواز گلستانم
بي تو عشق معني ندارد برايم
بي تو حرفي ندارند قصه هايم
بنام...... بخشنده و مهربان بودن و به من اموخت ولی
....چشم من بيا منو ياری بکن گونه هام خشکيده شد کاری بکن
غيره گريه مگه کاری ميشه کرد کاری از ما نمی ياد ياری بکن
اون که رفته ديگه هيچ وقت نمی ياد دله من گريه
هر چی دريا رو رمينداره خدا با تمومه ابر های اسمونا
کاشکی ميداد همه رو به چشم من تا چشمام زاری کنن
غصه ی گذشته های خوب من خیلی زود مثل يه خواب تمو م شدند حالا بايد سر به زانو بزارم تا قيامت
اشک حسرت ببارم دله هيشکی مثل من غم نداره مثل من غربت و ماتم نداره حالا که دوای دردمشده چرا چشمام اشکاشو کم مياره
!خورشيد روشن ما رو دزديدن زيره اون ابرهای رنگی کشيده همه جا رنگ سياهی و ماتم فرصت موندنمون خيلی کمه
......سرنوشت چشاش کوره نمی بينه زخم خنجرش می مونه تو سينه لبه بسته سينه غرق به خون قصه موندن ادم همينه
ای که بی تو خودمو تک و تنها می بينم هر جا که پا می زارم تو رو اونجا می بينم
غصه غربت تو قدره صد تا غصه بود ياده تو هر جا که هستم با منه داره عمرمو اتيش می زنه
تو برام خورشيد بودی توی اين دنيای سرد گونه های خيسم و دستهای تو پاک می کرد حالا اون دستا کجاست اون دستای خوب من که باور ندارم اون عاشق اسمونا پشت يه پنجره مرد
اسمون سنگی شده انقارخدا از اون بالا گريه هامو نمی بينه
...
هرگاه دفتر محبت را ورق زدي و هرگاه زير پايت خش خش برگها را احساس كردي
هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره اي خاموش ديدي
براي يكبار در گوشه اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو:
يادت بخير
عشق چیست
دیروز بر در معبد ایستادم واز رهگذران رمز و راز و نیک و بد عشق را پرسیدم .
پیر مردی رنجور وآشفته از برابرم گذشت، آهی کشید و گفت: (( عشق نقطه ی ضعفی طبیعی است که از حضرت آدم به ما ارث رسیده است.))
ولی جوانی سرزنده و زیبا فورآ در پاسخ پیرمرد گفت: (( عشق آن است که حال را به گذشته و آینده ی ما پیوند می دهد.))
سپس زنی با چهره ی غمبار آهی کشید و گفت: (( عشق زهر مهلک ماری سیاه است که از غارهای جهنم بیرون می خزد . زهری که به طراوت شبنم است و روح تشنه لب با لذت آن را می نوشد ولی با اولین مستی نوشنده را بیمار می کند و به آرامی می کشد. ))
سپس دوشیزه ای زیبا با گونه هایی سرخ با لبخندی گفت: (( عشق آن نوشیدنی است که ساقی آن نوعروسان سپیده دم اند و ارواح توانمند را توانایی بیشتر می بخشاید تا به سوی ستارگان پر کشند. ))
پس از او مردی سیاه پوش با ریشی انبوه و گره ای در ابروان گفت: (( عشق خردی الهی است که دیده ی آدمی را به وسعت دیده ی خدایان می کند. ))
بعد از او مردی نابینا،که راه خود را با عصایی در دست می جست گفت: (( عشق، آن مه است که چشم روح را بر راز های زندگی میبندد، تا دل را تنها یارای ان باشد که اشباح لرزان آرزو را در میان تپه ها ببینند، و طنین فریاد ها را از دره های سکوت بشنوند. ))
وکهنسالی نحیف، که پاهایش را مانند کهنه پارچه ای بر زمین می کشید، باصدای لرزان گفت: (( عشق آسایش جسم است در سکوت گور، عشق آرامش روح است در ژرفای ابدیت. ))
سپسس کودکی پنج ساله به خنده گفت: (( عشق پدر و مادر من است، و هیچ کس نمی داند. این عشق است که پدر و مادرم را نگاه می دارد. ))
و اینگونه بود که تمامی رهگزران از عشق مانند تصویری از امید ها و ناکامی هیاشان یاد کردند و پرسشم را ماندد گذشته بی پاسخ گزاشتند
به نظر شما عشق چیست؟؟